سارا مكي علمداري


روز اول: 27 آذر 1388

کمی جلوتر می روم، زنی با ظاهری آراسته، گدایی می کند، معتاد است. او را نمونه خوبی برای تحقیق درس انحرافات اجتماعي می یابم، با 400 تومان باب صحبت را باز می کنم، ولی رفته رفته مبلغ لازم برای سخن گفتن او به 2400 تومان می رسد، شوهرش او را معتاد کرده، کراک می کشد، برنامه اش برای زندگی ترک است و بعد درست کردن دندان هایش تا بتواند بزرگ کردن پسر 13 ساله اش را بر عهده گیرد، تمام مشکلاتش را به اقتصاد مملکت نسبت می دهد، شب ها در خوابگاه مولوی که برای معتادان است، می خوابد.

اینجا کوچه شهید بور بور است، در سرزمین مولوی، پشت بازار تهران.

مغازه هایش بافت قدیمی دارند، با مغازه دار خواربار فروشی صحبت می كنم، در مغازه به جای یخچال های شیکی که در سوپرمارکت ها می گذارند، یک یخچال خانگی دیده می شود، قفسه بندی های مرتب و فانتزی و ترازوی دیجیتالی در آن دیده نمی شود، مغازه یک پله از کف کوچه پایین تر است، در کف مغازه شاگرد مغازه قند خرد می کند، قاب در و پنجره رنگ و رو رفته است، مغازه دار قانع و راضیست، خود را از لحاظ مالی توانا می بیند و می گوید خدا را شکر، لازم نیست برای کمک خرج، زنم کار کند.

بدون اینکه مسیر خاصی را در نظر داشته باشم، از کوچه بوربور دور می شوم، سرانجام از میدان شوش سردرمی آورم، خیلی از آدم هایی که از کنارم رد می شوند، ظاهرشان فرياد می زند، فرياد می زند که "معتادم"، دو پسر جوان توجه همه مسافران را جلب کرده اند، یکی در حالیکه سرنگی در دست دارد، با قد خمش ایستاده وسط خیابان و تقریبا خواب است و دیگری نشسته به نرده های خیابان تکیه داده و هر چند وقت یک بار به سختی از جای خود بلند می شود و با آن یکی صحبت می کند، زمان طولانی ای برای عمل بلند شدن صرف می شود، با خود فکر می کنم، اگر این دو معتاد نبودند، جوان های زیبا و رعنایی بودند....

روز دوم: 5 دي 1389

قرار است براي موضوع پايان نامه ام با گروه ­های مردمی فعال در زمينه مبارزه با اعتیاد مصاحبه کنم. شوش و خاوران را از این لحاظ که آلوده ترین مناطق تهران از لحاظ اعتیاد هستند انتخاب می کنم.

در لیست گروه های فعال که از ستاد مبارزه با مواد مخدر گرفته بودم، اسم "خانه خورشید" نبود و در نتیجه در برنامه مصاحبه من هم نبود، ولی اتفاقی پیدايش می کنم. خانه خورشید خدماتی به زنان معتاد جهت کاهش آسیب اعتیاد ارائه می کند. از حمایت های درمانی و ترک گرفته تا مهارت آموزی به طوریکه احساس مفید بودن بکنند و همچنین آموزش هایی برای جلوگیری از ابتلا به ایدز از اقداماتی هست که آنجا انجام می شود. از بدو ورود شاهد عبور و مرور زنانی با ظاهری نامرتب و کثیف هستم که در مصاحبه با يكي از مسئولان آنجا متوجه می شوم که اینها کارتون خواب هستند.

يك مسئله مهم که اکثر این گروه های داوطلب و مردمی با آن روبرو هستند، مسئله کمبود بودجه و امکانات هست. مثلا در همین خانه خورشید نیاز به 49 هزار تومان بود تا کودکی که از مادر مبتلا به ایدز متولد شده بود تحت خدمات بیمه درمانی قرار بگیرد و هیچ خَیِّری حاضر نشده بود به یک کودک مبتلا به ایدز کمک کند.

صبح زود که از متروی شوش بیرون آمدم، خیابان ها خلوت و عاری از معتادان بود، خیلی تعجب کردم و از يك طرف هم خوشحال شدم. اما موقع برگشت که آفتاب درآمده بود و موقع نماز ظهر بود، علت خلوت بودن خیابان ها را فهمیدم. بله، سرمای اول صبح باعث شده بود معتادان از خانه بیرون نيايند و موقع ظهر داشتند در خیابان ها چرت می زدند.

از شوش راه می افتم به سمت خاوران، خیلی از هم دور نیستند، وارد هاشم آباد می شوم، بوی گندی مرا همراهی می کند، سمت چپم جوب بزرگی هست که روي لبه هايش خون، استفراغ و فضولات انسانی به چشم می خورد و کمی آن طرف تر دو کلاغ افتاده اند به جان يك موش مُرده و دارند بهش نوک می زنند، سریع می روم آن سمت خیابان، ولی این بو دست از سرم برنمی دارد. وارد يك کوچه فرعی می شوم که کوچه های فرعی دیگری که در آن هستند یکی در ميان اسم ندارند، بالاخره با پرس و جو سازمان مردم نهادي كه دنبالش بودم را پیدا می کنم.

نکته جالبی که در مورد این جمعيت به چشم می خورد اینست که برخی از مسئولان کلیدی آن سال های زیادی هست که از مصرف مواد مخدر رها شده اند. فعالیتشان بیشتر فرهنگی و با ایجاد تغییر نگرش در مصرف کنندگان مواد مخدر هست. اصطلاح "معتاد" را به دلیل بار منفی اش به کار نمی برند و به جايش می گويند "مصرف کننده". کوچه ای را در همان نزديكي ها نشانم می دهند و می گويند تمام خانه های این کوچه پاتوق مصرف و تبادل مواد مخدر هست و همه هم می دانند. اما نکته دردناک این است که يك مجتمع مسکونی خیلی بزرگ دارد در جوار این کوچه ساخته می شود.

با فاصله کمی از این جمعیت مردم نهاد، گروه دیگری دارند فعالیت می کنند که در چند دقیقه ای که من پیش شان هستم، دو مصرف کننده می آيند و يك سری سرنگ تمیز و بهداشتی تحويل می گیرند. این اقدام فواید زیادی دارد و از گسترش بيماري ها و مخصوصا ایدز تا حد زیادی جلوگیری می کند.


روز سوم: 25 خرداد 1391- پارك حقاني، خيابان شوش

اين سومين باريست كه در سه سال اخير به اين منطقه مي آيم و هر دفعه چيزهاي تازه تري مي بينم. اين منطقه را دوست دارم. اينجا تصوير ديگري از انسان ها را مي توان ديد كه در جايي كه من زندگي مي كنم، ديده نمي شود. پارك حقاني، فقط يك پارك نيست، اينجا محل سكونت، تفريح، كار، دوستي، معاشرت و ازدواج عده اي از انسان هاست كه يك ويژگي مشترك دارند: اعتياد، آن هم از نوع خالصانه و جان بركَف اش. زن و مرد، گروه گروه، زير سايه درخت يا ديوار نشسته اند.

پارك حقاني كشور كوچكيست كه تمام روابط و ويژگي هاي انسان ها با شباهت ها و تفاوت هايي با نقاط ديگر در آن جاريست. اينجا هم مثل هر كشور طبقه بندي هايي وجود دارد. در هر بخشي از پارك، ماده خاصي مصرف مي شود. حشيش، شيشه، هروئين، كراك و ... ، هر گروه در قسمتي مستقر شده اند. دور و بَر هر گروه، يك سري وسيله معاش مثل كُلمن، يه سري وسايل شخصي از جمله ساك، پتو و لباس و البته وسايل لازم براي مصرف مواد ديده مي شود. خيلي آشكار و راحت مصرف مي كنند، هرچند، وقتي منتظر فرشته و حسن بودم تا با آنها حرف بزنم، كمي خجالت مي كشيدند. داشتند شيشه مي كشيدند. چند بار هم فرشته برگشت گفت: "آبجي نوكرتم ببخشيد."

لازم نيست براي خريد به بازار بروند، هر چند دقيقه موتوري ها با انواع و اقسام مواد از پارك مي گذرند. يكي از منابع درآمدشان خريد و فروش ضايعات يا برخي اجناس سطح پايين هست. اما به نظر مي رسد، رايجترين منبع درآمد، خريد مواد و تبديل آن به شكل ها و بسته بندي هاي ديگر است كه به قول خودشان، "عَمَلشان را هم جواب مي دهد".

سيستم ازدواجشان، رفاقت تك پري است. ازدواج ها در ذهنشان ثبت مي شود. همه مي دانند كي با كي رفيق است. هر گونه حضور نفر سوم در يك رابطه رفاقت به سرعت معلوم مي شود و مورد تقبيح قرار مي گيرد. اينجا، بودن فقط با يك نفر ارزش است و خيانت به رفيق يك ضد ارزش. وقتي داشتم با دختر اردبيلي صحبت مي كردم، گفت خواهش مي كنم از اينجا برو، رضا دارد مي آيد. رضا رفيقش بود، نمي خواست رضا بداند كه او با غريبه ها حرف زده است.


زن ها اينجا هم جنس دوم هستند، تينا، دختري كه حاضر نشده بود رفاقت كند، مجازاتش اين بود كه از درختي به دار آويخته شود. فرشته مي گويد از اينكه توسط مردان دستمالي شود، متنفر است. دوست دارد مثل يك زن واقعي در جامعه زندگي كند. برادر فرشته در 15 سالگي باعث اعتيادش شده و شوهر دختر اردبيلي هم او را معتاد كرده است. ظاهرا زن ها بعد از اعتياد ديگر در خانواده شان پذيرفته نمي شوند. فرشته مي گويد برادرش الان پاك است و در خانواده اش حضور دارد، اما هيچ يك از اعضاي خانواده جواب تلفن فرشته را نمي دهند. آرزويشان يك سرپناه از طرف دولت است و كمي محبت از سوي خانواده. وقتي از آنها جدا مي شوم مي گويند برايمان دعا كن.


بعد از اينكه از آن منطقه كاملا خارج مي شوم، هنوز حس غم انگيزي با من است. تا ساعت ها فكر مي كنم تمام آدم هاي دوروبرم معتاد هستند و بي خانمان. چه اتفاقي برايشان مي افتد؟ دعا كنم كه چه اتفاقي برايشان بيفتد؟ اينكه زودتر بميرند؟ اينكه ترك كنند؟ اينكه خانواده هايشان حمايتشان كنند؟ يا چي؟ چه بلايي سر بچه هايي مي آيد كه آنجا بازي مي كردند؟ نگهبان و باغبان نوجواني كه مجبورند در آن محيط باشند چي؟

ماجرا اينست كه خيلي از آدم هايي كه پاك هستند به اين معني نيست كه آدم هاي واقعاً خوبي اند، شايد در شرايطش قرار نگرفتند...